محمد آزرم
امشب از آبی چشم تو زحل می ریزد
و زبانی که از آن شعر و غزل می ریزد
و زبانی که از آن شعر و غزل می ریزد
مست آغوش تو هستم که زگرمای تنت
مثل معشوقه ی ناز از تو بغل می ریزد
مرض قند گرفتم به خدا باور کن
بسکه از شهد لبان تو عسل می ریزد
ریزش موی تو بر شانه شباهت دارد
با سر آب که از روی قلل می ریزد
نه نیازی به تبر نیست اشارت کافیست
با دو پلکت جگر از لات و هبل می ریزد
شاد هستم که اگر سالی و ماهی بروم
آخرین بار دلت حداقل می ریزد
گر خودت را به تماشا بگذاری بی شک
چشم های همه ی اهل محل می ریزد
محمد آزرم . شاعری از خراسان بزرگ . ساکن چناران



